برای چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده یا در اختیارت نیست ناراحت و نگران نشو!

عنوانی که برای این یادداشت نوشتم در واقع چیزی هست که در طول روز یا در طول هفته بارها سعی میکنم به خودم یاد آوری کنم. من مثل بیشتر آدما دائما درگیر نگران بودن یا ناراحت بودن برای چیزها یا مسائل مختلف هستم. اما نمیدونم کجا و کی فهمیدم که نباید برای چیزهایی که هنوز اتفاق نیفتاده یا در اختیارم نیست خودمو اذیت کنم.

مثلا نمونه اخیرش این بود که اگه واقعا هوش مصنوعی جای خیلی از شغل ها رو بگیره مخصوصا من باید چیکار کنم؟ چیکار کنم که شغلم تحت تاثیر این مسئله قرار نگیره یا وارد چه کار جدیدی بشم یا حتی چه کسب و کاری راه بندازم که تحت تاثیر هوش مصنوعی نباشه؟
اوایل که این ابزارهای هوش مصنوعی ترند شده بودن و سوال هایی مثل “از بین رفتن شغل های مختلف توسط هوش مصنوعی” پرسیده میشد، من اصلا اهمیت نمیدادم و حتی اون مطلب رو مطالعه نمیکردم. اما دو سه هفته س این مسئله ذهن منو درگیر کرده.

چیزهای دیگه ای هم مثل این هست که بهش فکر میکنم اما فقط یه نمونه ش رو خواستم اینجا بنویسم. وقتی به اینجور مسائل فکر میکنم با خودم میگم چرا وقتی بچه بودیم انقدر دغدغه نداشتیم؟ چطور در زمان بچگی با اینکه استرس و اضظراب درس و مشق هم بود بیشتر در لحظه زندگی میکردیم؟ چرا اون موقع راحت تر بودیم؟ حداقل برای من.

و بعدش این سوال رو از خودم میکنم که چطور میتونم الان هم مثل اون موقع بچه باشم؟ چطور مثل اون موقع با مسائل برخورد کنم؟ چرا بیشتر آدما وقتی بزرگ میشن یا تو گذشته سیر میکنن یا تو آینده؟
اینها سوالات اساسی هست حداقل برای من که سعی میکنم جوابشون رو پیدا کنم. قبلا میدیدم که شخصی به شخص دیگه میگه که ” بابا ولش کن خیلی دیگه داری زندگی رو سخت میگیری! مگه آسمون به زمین میاد و …” رفته رفته فکر میکنم این تفکر درست تر و بهتره تا یه جایی که تعادل حفظ بشه.
حتی در این مورد فکر میکنم یه جایی اتفاقی یه حدیثی خوندم که نوشته بود زندگی مثل یه اسباب بازی میمونه که بعضیا اونقدر جدی میگیرن که میزنن اسباب بازی رو میشکونن. بعضیا هم اون قدر شل میگیرنش که اصلا نمیدونن چیکار کنن.
میدونم دقیقا عین حدیث رو نگفتم اما کلیتش همین بود.

.

.

.

آقا الان رفتم سرچش کردم😁 فهمیدم که در کتاب ملت عشق این جمله رو خونده بودم. درستش این شکلیه:

زندگی اسباب بازی پر زرق و برقی است که به امانت به ما سپرده اند. بعضی‌ها اسباب بازی را آنقدر جدی می‌گیرند که به خاطرش می‌گریند و پریشان می‌شوند. بعضی‌ها هم همین که اسباب بازی را به دست می‌گیرند کمی با آن بازی می‌کنند و بعد می‌شکنندش و می‌اندازند دور. یا زیاده بهایش می‌دهیم، یا بهایش را نمی‌دانیم.از زیاده روی بپرهیز. صوفی نه افراط می‌کند و نه تفریط. صوفی همیشه میانه را بر می‌گزیند.

این یکی از قوائد چهل گانه صوفی و عالم بزرگ شمس تبریزی هست همون رفیق جینگ مولانا. من خیلی به کتالب ملت عشق علاقه دارم و فکر میکنم 4 بار تا حالا خوندمش.
تو این کتاب درس های زندگی و جملات تاثیر گذار زیادی هست که خیلی رو خودم تاثیر گذشته و دوسشون دارم.

داشتم میگفتم! دوباره توجه تونو جلب میکنم به عنوان این نوشته. وقتی بهش فکر میکنم، میبینم که زیادم نمیشه به این جمله عمل کرد. مثلا برای من اینطوره که برای مرگ عزیزانم نمیتونم بی تفاوت باشم یا کمتر ناراحت بشم با اینکه اختیار این مسئله هم در دست من نیست. شاید بعضی ها بتونن کنار بیان اما برای من ناراحت کننده‌ترین چیز تو دنیا همینه. با اینکه گذر زمان از شدت ناراحتی کم میکنه اما این مسئله ایه که خیلی از ته ته ته دل آدمو ناراحت میکنه.

اما به صورت کلی سعی میکنم همیشه به این جمله “برای چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده یا در اختیارت نیست ناراحت و نگران نشو!” عمل کنم و بیشتر در زمان حال زندگی کنم، به گذشته ای که دیگه نیست و فردایی که هنوز نیومده فکر نکنم.

اگه شما هم دغدغه ها یا فکرای این شکلی دارین یا دقیقا موضوع همین یادادشت فکر شما رو هم مشغول کرده خیلی خوشحال میشم تو نظرات این یادداشت بنویسید تا من و بقیه کاربرا هم بخونن.

نظری درج کنید:

ایمیل شما جایی نمایش یا منتشر داده نمیشه.

1 × 3 =